شفقنا- قادر باستانی تبریزی در روزنامه شرق نوشت: ایران روی لبه یک فرصت ایستاده است؛ فرصت پس از جنگ، زیر سایه توافقی لرزان. اما آنچه این لحظه تاریخی را تهدید میکند، بازگشت بیموقع سیاست داخلی به منطق فرسوده رقابتهای جناحی است. درحالیکه توافق میان ایران و آمریکا، در میان توفان کارشکنیهای بیرونی و بهویژه فشار شبکه حامی اسرائیل، مسیر پُرسنگلاخی را برای عبور از یک پیچ تاریخی میپیماید، در داخل نوعی بیتوجهی به امر ملی در حال فرسایش این فرصت است. گویی رقابتهای جناحی هنوز بر ضرورت بقا و آینده کشور پیشی گرفته است.
در این میان رسانه ملی نقشی تعیینکننده و حتی زیرساختی دارد، زیرا در دوره پساجنگ، مسئله اصلی تولید روایت مشترک از واقعیت و امکاندادن به شکلگیری یک گفتوگوی اجتماعی چندصدایی است، اما زمانی که رسانهای مانند صداوسیما بیش از آنکه خود را آینه جامعه و بازتابدهنده تنوع واقعی آن بداند، در مقام تثبیتکننده حقانیت یک نظم سیاسی عمل میکند، نتیجه بهتدریج کاهش تنوع صداها، محدودشدن میدان گفتوگو و شکلگیری نوعی تکصدایی نهادی است که در ظاهر انسجام تولید میکند، اما در عمل فاصله میان جامعه و روایت رسمی را افزایش میدهد؛ این فاصله در عصر شبکههای اجتماعی که انحصار روایت عملا ناممکن شده است، به ظهور روایتهای موازی، تعمیق بیاعتمادی و چندپارگی ادراکی منجر میشود، بهگونهای که جامعه در چند واقعیت همزمان و گاه متعارض حرکت میکند و همین وضعیت، مدیریت پساجنگ را از سطح اقتصادی و امنیتی به سطحی پیچیدهتر یعنی «مدیریت روایت و اعتماد اجتماعی» منتقل میکند.
این وضعیت در دوره جنگ اخیر نیز تشدید شد. درحالیکه کشور نیاز به انسجام ارتباطی داشت، میدان تحلیل و روایت در عمل محدودتر شد. این انحصار رسانهای، در عصر شبکههای اجتماعی، نتیجه معکوس دارد. جامعه امروز فقط از یک منبع تغذیه نمیکند. روایتهای موازی شکل میگیرند. اگر رسانه رسمی این واقعیت را نپذیرد، میدان را به دیگران واگذار میکند.
درکنار این، باید به یک واقعیت راهبردی مهمتر نیز توجه کرد. شکست پروژه فشار خارجی علیه ایران، محصول همزمان سه عامل درهمتنیده است: نخست، انسجام و ایستادگی نیروهای مسلح در برابر یک آرایش نظامی و اطلاعاتی برتر که امکان تحمیل سریع اراده طرف مقابل را از بین برد؛ دوم، استمرار نوعی همبستگی در بخش مهمی از جامعه حول ایده «حفظ استقلال و کیان ملی» که اجازه نداد فشار بیرونی به گسست درونی تبدیل شود؛ و سوم، فروپاشی معماری جنگ ترکیبی که بر پایه ترکیب فشار اقتصادی، رسانهای، سیاسی و امنیتی طراحی شده بود تا با فرسایش تدریجی از درون، ظرفیت مقاومت ایران را کاهش دهد و کشور را به مدار وابستگی بازگرداند؛ اما ناکامی در همزمانسازی این اضلاع و مقاومت لایههای مختلف قدرت و جامعه باعث شد این راهبرد به نتیجه نرسد و معادله فشار از حالت تهاجمی به وضعیت فرسایشی و ناکارآمد تغییر جهت دهد. حتی در سطح بینالمللی، طرف مقابل به توافقی تن داد که بیشتر شبیه عقبنشینی تاکتیکی بود تا پیروزی راهبردی. این وضعیت، اگرچه شکننده است، اما یک واقعیت مهم را نشان میدهد که امکان تحمیل اراده کامل بر ایران از مسیر فشار بیرونی، دستکم در این مرحله، ناکام مانده است. اما این پایان ماجرا نیست؛ آغاز مسئولیت است. ایران اکنون در وضعیت چهار تعادل شکننده قرار دارد. این چهار محور به هم پیوستهاند:
نخست، اقتصاد و معیشت: فشار تورم، کاهش قدرت خرید و نااطمینانی آینده، بخش بزرگی از جامعه را تحت فشار قرار داده است. دوم، انسجام اجتماعی: در کنار این فشار اقتصادی، همچنان یک سرمایه اجتماعی مهم وجود دارد؛ حساسیت نسبت به استقلال کشور. این دوگانه، یک توازن ناپایدار ساخته است. سوم، اعتماد سیاسی: شکاف میان جامعه و ساخت قدرت اگر ترمیم نشود، میتواند این توازن را بر هم بزند. چهارم، امنیت و ثبات: هرگونه فشار اقتصادی حلنشده، میتواند به بیثباتی اجتماعی تبدیل شود و هزینههای امنیتی ایجاد کند. این چهار محور به یکدیگر متصلاند و در قالب یک شبکه درهمتنیده عمل میکنند. از همین رو مدیریت همزمان آنها یک چالش پیچیده حکمرانی است. در این میان، یک انتخاب اساسی پیشروی سیاستگذاران قرار دارد: یا تکیه صرف بر پایگاه محدود حمایتی یا حرکت به سمت یک قرارداد اجتماعی گستردهتر. تجربه نشان داده است اتکای صرف به هسته سخت در بلندمدت کافی نیست. جامعهای پایدار است که اقشار مختلف آن در احساس عدالت و مشارکت سهیم باشند. اینجا مسئله اصلاحات اقتصادی نیز مطرح میشود. تغییر در نظام قیمتگذاری انرژی، دارو، یارانهها و ساختار توزیع منابع، اجتنابناپذیر است. اما این اصلاحات بدون نظام حمایت اجتماعی، میتواند فشار را بر اقشار ضعیفتر چند برابر کند. خصوصیسازی و انتقال داراییهای عمومی نیز در همین چارچوب قرار میگیرد. سؤالهای اصلی همچنان بیپاسخ مانده است: این منابع چگونه واگذار میشوند؟ چه نهادی نظارت میکند؟ سود حاصل از آن به کجا میرود؟ و مهمتر از همه، سهم مردم در این انتقال چیست؟ بدون پاسخ روشن به این پرسشها، اصلاح اقتصادی میتواند به بیاعتمادی اجتماعی تبدیل شود. مسئله اصلی ایران امروز یک چیز است: زمان. پایان هر جنگ، آغاز مرحلهای پیچیدهتر و عمیقتر از کشمکش بر سر بازسازی قدرت، معنا و اعتماد در جامعه است که در آن اقتصاد باید خود را با واقعیتهای جدید تطبیق دهد، سیاست ناگزیر از بازتعریف رابطه دولت و جامعه میشود و جامعه نیز درگیر بازسازی امید و انتظارات خود از آینده است و در چنین بزنگاهی، کشورها یا میتوانند با مدیریت هوشمندانه این گذار، فرصت بهدستآمده را به سرمایهای پایدار در قالب توسعه، انسجام اجتماعی و ارتقای مشروعیت سیاسی تبدیل کنند، یا در صورت غلبه رقابتهای فرسوده داخلی، سوءتفاهمهای نهادی و ناتوانی در شکلدادن به گفتوگوی ملی، همان فرصت تاریخی را بهتدریج فرسوده و به تهدیدی تازه بدل کنند.
پساجنگ، زمان تصمیمهای کند نیست. زمان بازتولید رقابتهای فرسوده هم نیست. این یک لحظه گذار است. اگر سیاست، رسانه و اقتصاد درک درستی از این لحظه داشته باشند، میتوان آن را به نقطه تثبیت یک موقعیت تاریخی تبدیل کرد. موقعیتی که شاید در مقیاس تاریخی، همسنگ لحظاتی چون ملیشدن نفت یا تحولات بزرگ سیاسی گذشته باشد. اما اگر این لحظه در نزاعهای داخلی، بیاعتمادی اجتماعی و خطاهای رسانهای از دست برود، فرصتها بهسرعت به تهدید تبدیل میشوند. پساجنگ همیشه پایان جنگ نیست؛ گاهی آغاز یک نبرد پیچیدهتر است؛ نبرد بر سر آینده و آینده، در کیفیت تصمیمهای امروز ساخته میشود.